کسی هست
کسی هست آغوشش را،
شانههایش را
به من قرض بدهد .!
تا یک دل سیر گریه کنم؟!
بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی؟
نمی دانم تو دیر نگاهم کردی
یا من دیر نگاهت را فهمیدم ؟
نمی دانم من دیر صدایت کردم
یا تو دیر صدایم را شنیدی ؟
...... نمی دانم ......
نبودنت را ، تــــــاب می آورم
رفتنت را ، تحمـــــّل میکنم ...
فراموش شدنم را ، بــــاور میکنم...
امــــــا......
فــــــراموش کردنــــــت...
دیگر...کـــــا رِ مــــــن نــــــیست ....!!
خـدایا
ممنون مرا هم ردیف ایوب می دانی !
ولی می شود بی خیال شوی؟!!

پشتــــــ این بـغض ،
بیدی لرزان نشستــــه ...
کــــه خیــــال می کرد
بـــا این بـــادهـــا نمیــــلرزد ... !!!
خدايا دهانم را بو کن . . . .
ببين . . . . بوي سيب نميدهد !
من هيچ وقت آدمي نداشتم که برايم سيب بچيند !
مي داني يک حوا بدون آدمش چقدر تنها مي شود ؟!
مي داني محکوم بودن چقدر سخت است ؟!
وقتي که گناهي نکرده باشي و حتي سيبي را نبوييده باشي ؟!
مي داني آدمِ بعضي از حواهايت ، مي گذارند و مي روند ؟!
مي داني که مي روند و جلوي چشم حوا ، آدمِ کسي ديگر مي شوند ؟!
اگر مي داني و باور کرده اي خستگي ام را ،
اين حوا را ببر پيش خودت .
خسته ام از زندگی....!
گاه جلوے آیـــــنه مــے ایستـــم ...
خودم را در آن می بـینـم ...
دســت روے شانـه هایــش مــے گذارم ...
و مے گویــم :
چه تحملــے دارد ...
دلــت ...!